زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
سنگ خورده، آتش افتاده به جانش کوبهکو مهربانتر باش نیزه، چند شب با این گلو تیغ کم کردهست جسمش را به صحرا عضو، عضو شعله کم کردهست از زلف سپیدش موبهمو اندکی سر خم کن این "سر" را شبی بر من ببخش من به غیر از بوسهای امشب چه میخواهم از او من بغل وا میکنم، او را به دِیْرش میبری؟ من چه کم دارد از آن راهب؟ چه کم دارم؟ بگو! مادرم ارثـیۀ اشکی به من بخشیده است با همان ارثیه خواهم داد "سر" را شستوشو نیزه! من قلبم شکسته، مجلس مِی بودهام چوب بر لبهای بابایم زد آن بیآبرو... مشتهـایم را گـره کـردم بکـوبم بر لـبم هر دو در روز وصال عاجز شویم از گفتوگو نیزه! بابای مرا دیـدی درِ گوشـش بگو: دخترت مرگ خودش را کرده امشب آرزو گفتنیها گفته شد! دیگر خودت دانی پدر این تو و این حسرت و این روزهای پیش رو |